یه روز کوچولو، حضرت رقیهی نازنین، کنار یه خرابه نشسته بود. دلش یه عالمه واسه باباش، امام حسین، تنگ شده بود. چشمهاشو بست و آروم گفت: «باباجونم! کجایی که منو بغل کنی؟ من دیگه صدای لالاییتو میخوام…» دلش میخواست دستای گرم بابا رو حس کنه، براش قصه بگه، موهاشو نوازش کنه. توی دل کوچولوش، یه عالمه غصه بود… اما هنوز امید داشت که باباش بیاد و بغلش کنه، مثل وقتایی که شب میشد و بابا براش دعا میکرد.
- یک برگ برای رنگ آمیزی در ابعاد A5 در قسمت پیوست قابل دانلود می باشد.
ما همه نظرات رو میخونیم و پاسخ میدیم