۱. اهداف
- آشنایی کودک با مفهوم قناعت و راضیبودن به قسمت خود
- تقویت ایمان به کمک و مهربانی خدا
- آموزش صداقت و رعایت حق دیگران
- تقویت حس امید در دل کودکان
- آشنایی با تلاش و کار درست
۲. داستان
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. اسماعیل کارگر یک نانوایی بود. صبح به صبح، یک ماشین بزرگ کیسههای زیادی از آرد را میآورد و دمِ درِ نانوایی میریخت. اسماعیل هم بهمحض اینکه از خواب بیدار میشد، این کیسهها را داخل نانوایی میبرد و آنها را جابهجا میکرد.
مادر اسماعیل چند روزی بود که مریض شده بود و دکترها گفته بودند باید زودتر عمل شود و پول عملش هم خیلی زیاد بود. طبق معمول، آن روز هم ماشین آرد آمد و تعداد زیادی کیسه آرد جلوی مغازه خالی کرد. اسماعیل هم بلند شد و مشغول حمل کیسههای آرد شد. تو همین موقع که اسماعیل مشغول بردن کیسهها بود، یکدفعه دید یک موش کوچولو از بین کیسهها در رفت و وارد مغازه شد. اسماعیل دنبال موش رفت، ولی اثری از او نبود که نبود. خلاصه، اسماعیل تمام کیسهها را داخل مغازه برد و فکر کرد که اشتباه دیده. آن روز به کارش مشغول شد و همهٔ کارهایش را انجام داد.
فردای آن روز دوباره موش کوچولو را دید. اسماعیل رفت دنبالش، اما باز هم ناپدید شد.
چند روز اسماعیل و «آقا موشه» مشغول بازی قایمباشک بودند. تا اینکه یک روز، اسماعیل که خیلی نگران مادرش بود، روی زمین نشست و شروع کرد به شمردن پولهایش تا ببیند برای عمل مادرش کافی هست یا نه.
بعد از اینکه پولها را شمرد، اسماعیل رو کرد به خدا و گفت: «آخه خدا، چی میشد این پولها دو برابر میشد تا میتونستم مادرم رو عمل کنم؟»
در همین لحظه دوباره سر و کلهٔ آقا موشه پیدا شد.
آمد جلو و خودش را به اسماعیل نشان داد و چند تا از پولها را با دهنش گرفت و از مغازه بیرون رفت و به سمتی دوید.
اسماعیل هم بلند شد و دوید دنبال موشه و گفت: «وای! پولهام! پولهای منو بده! این پول برای عمل مادرمه! کجا رفتی؟»
موش رفت پشت وسایلی که سالها بود از آنها استفاده نشده بود.
اسماعیلِ بیچاره مجبور شد تمام روزش را مشغول جابهجایی وسایل شود تا پولش را پیدا کند.
تو همین موقع بود که بین وسایل، یک کیسهٔ پر از طلا پیدا کرد.
با تعجب گفت: «وای! با فروختن این طلاها حسابی پولدار میشم و زندگیم تغییر میکنه. میدونم این هدیه از طرف خداست.»
اما بعد از کمی فکر کردن، فقط تعدادی از سکهها را برداشت و بقیهٔ آنها را سر جای خود گذاشت.
به خودش قول داد بعد از اینکه مادرش عمل شد و حالش بهتر شد، سکهها را کمکم به داخل کیسه برگرداند.
روز عمل فرا رسید. اسماعیل سکهها را فروخت و به بیمارستان رفت. خوشبختانه عمل مادر اسماعیل به خوبی انجام شد. اسماعیل رفت تا حسابوکتاب کند و پول عمل را پرداخت کند،
اما پرستار گفت: «آقا، پول عمل شما پرداخت شده.»
اسماعیل گفت: «ولی من که هنوز پول عمل رو ندادم!»
پرستار گفت: «یک آدم خیر پول عمل شما را پرداخت کرده.»
اسماعیل از خوشحالی نمیدانست باید چهکار کند. دوباره به همان مغازهای که سکهها را فروخته بود رفت، سکهها را پس گرفت، داخل کیسه گذاشت و آن را سر جایش گذاشت.
بعد رو کرد به خدا و گفت: «خدایا ممنونم. تو خیلی مهربون و بزرگی. من بیشتر از حد و اندازهم نمیخوام. اینها حتماً مال کسیه و شاید بیان دنبالش. من از تو ممنونم خداجون… همینکه مادرم دوباره حالش خوب شده، برای من دنیاها ارزش داره.»
۳. حدیث موضوعی
قالَ الإمامُ عَلِیّ عليهالسلام: «القَناعَةُ مَالٌ لا یَنفَد.» نهجالبلاغه، حکمت ۳۷۲
امام علی علیهالسلام میفرمایند: یعنی اگر به آنچه داریم راضی باشیم، همیشه دلمان شاد میماند.
۴. نتیجهگیری کودکانه
اسماعیل یاد گرفت که خدا همیشه مراقب آدمهای خوب و درستکار است.
وقتی به حق دیگران دست نمیزنیم و قانع و شکرگزار هستیم، خدا بهترین راهها را جلوی پایمان میگذارد.
۵. فعالیت عملی پیشنهادی
ساخت قلک «قناعت»
کودک یک بطری پلاستیکی را با کاغذ رنگی و برچسب تزیین میکند و روی آن مینویسد: «خدایا شکرت».
هر روز یک چیز کوچک که باعث خوشحالیاش شده، روی کاغذ بنویسد و داخل قلک بیندازد.
۶. گفتوگو و پرسشوپاسخ
- به نظرت چرا اسماعیل همهٔ طلاها را برنداشت؟
- خدا چطور به اسماعیل کمک کرد؟
- تو تا حالا شده چیزی داشته باشی و به خاطرش خدا را شکر کنی؟
- اگر تو جای اسماعیل بودی، چه کار میکردی؟
۷. نمایش و بازی نقشآفرینی
نقشها: اسماعیل، آقا موشه، پرستار، راوی
بچهها صحنهٔ پیدا شدن موش، پنهانشدنش، پیدا شدن طلا و گفتوگوی پایانی اسماعیل با خدا را اجرا میکنند.
۸. بازی گروهی تعاملی
بازی «چه چیز باارزشه؟»
چند کارت با تصویر چیزهای مختلف (پول، سلامتی، خانواده، شادی، اسباببازی…)
بچهها باید بگویند کدام یک باارزشتر است و چرا.
۹. زبانآموزی (واژهها)
آرد، نانوایی، موش، سکه، طلا، عمل، بیمارستان، دعا، قناعت، کمک
ما همه نظرات رو میخونیم و پاسخ میدیم