اهداف
- بچهها یاد بگیرن که هر وسیلهای میتونه برای کس دیگهای مفید باشه.
- یاد بگیرن وقتی چیزی رو لازم نداریم، میتونیم به دیگران بدیم.
- ارزش قدردانی و نگهداری رو بفهمن.
داستان:
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود توی این شهر شلوغ یه خونهی خیلی بزرگی بود که چندتا اتاق داشت، توی یکی از این اتاقها پر از اسباب بازی بود، روبروی کمد اسباب بازیها یه تخت خواب چوبی بود که زیر این تخت خواب یک جفت کفش صورتی ناراحت و غمگین نشسته بود، خانم کفشه هرروز گریه میکرد و با خودش میگفت: “دیگه سارا منو دوست نداره، دیگه منو پاش نمیکنه از وقتی که مادر بزرگش یه جفت کفش قرمز براش خریده همش اونو پاش میکنه سارا دیگه منو نمیخاد”.
هر روز یکی از اسباب بازیها میومد و خانم کفشه رو دلداری میداد اما فایده نداشت خانم کفشه بازم گریه میکرد چون از مامان سارا که داشته با خانم همسایه صحبت میکرده، شنیده بوده که میگفته : ” سارا عاشق کفشه، دوست داره کفشای جورواجور پاش کنه خیلی زود از کفشای قبلیش خسته میشه و کفش جدید میخاد”.
خانم کفشه خوب میدونست که دیگه سارا سراغش نمیاد با ناراحتی میخوابید و با نا امیدی بیدار میشد.تا اینکه یک روز مادر بزرگ میاد داخل اتاق تا برای سارا قصه بگه وقتی مادر بزرگ میشینه روی تخت عصای مادربزرگ که خیلی قدیمی بوده سر میخوره و میوفته کنار خانم کفشه، اولش خانم کفشه خیلی میترسه و جیغ میزنه اما اقا عصا با صدای کلفت میگه :”سلام ببخشید سر خوردم”. خانم کفشه میگه: “سلام اقا عصا” آقا عصا میگه : “چرا گریه کردی؟” خانم کفشه با ناراحتی قصه زندگیشو تعریف میکنه، اقا عصا بعد از شنیدن حرفهای خانم کفشه میخنده و میگه: “اینکه ناراحتی نداره دختر جون، من یه دیواری توی این شهر میشناسم که تو میتونی بری اونجا اسمش دیوار مهربونیه من تا حالا چند بار با مادربزرگ رفتم اونجا”، خانم کفشه میگه : “دیوار مهربونی دیگه چیه؟”، اقا عصا میگه: “یه دیواریه که اگر کسی چیزی داره که بهش نیاز نداره میبره اونجا آویزونش میکنه تا کسی که بهش نیاز داره بیاد و بردارو ببره”، خانم کفشه با تعجب پرسید: “یعنی کسی هست که به من احتیاج داشته باشه؟” اقا عصا گفت: “چرا نباشه هستن آدمایی که قدر چیزایی که دارنو میدونن و زود ازش دل نمیکنن تو برو اونجا مطمئن باش که یکی تو رو میبره و ازت مواظبت میکنه”، خانم کفشه تا صبح از خوشحالی خوابش نبرد، صبح که شد فوری خودشو به پارکی که قبلا با سارا رفته بود رسوند روبرو پارک دیوار مهربونی بود با هر سختی که بود خودشو به دیوار مهربونی آویزون کرد، خیلی نگذشته بود که یه نفر بدوبدو اومدو کفشارو برداشت خانم کفشه از خوشحالی جیغ زد و خندید.
حدیث موضوعی:
پیامبر خدا فرمودند: «مَن قَضى لِأَخيهِ المُؤمِنِ حاجَةً كانَ كَمَن عَبَدَ اللّهَ عُمُرَه» منبع: بحارالانوار، ج۷۴، ص۳۱۲
هرکس نیاز دوستش رو برطرف کنه، مثل اینه که خیلی سال خدا رو عبادت کرده.
نتیجهگیری:
وقتی چیزی رو که دیگه نمیخوایم به کس دیگه میدیم، هم اون خوشحال میشه و هم ما حس خوبی پیدا میکنیم.
فعالیت عملی پیشنهادی:
هر کودک از بین وسایل یا لباسهایی که دیگه استفاده نمیکنه، یکی رو انتخاب کنه و برای کمک به دیگران کنار بذاره.
گفتوگو و پرسشوپاسخ:
- خانم کفشه چرا ناراحت بود؟
- آقا عصا چه پیشنهادی داد؟
- دیوار مهربونی چهجوری کار میکنه؟
- اگه تو جای خانم کفشه بودی، چی کار میکردی؟
نمایش و بازی نقشآفرینی:
کودکان نقش خانم کفشه، آقا عصا و کسی که کفش رو برمیداره رو بازی کنن.
بازی گروهی تعاملی:
"بازی هدیه": یک وسیله رو توی کیسه میگذاریم، بچهها نوبتی کیسه رو باز میکنن و وسیله رو به نفر بعدی هدیه میدن و دربارهاش حرف میزنن.
زبانآموزی:
کفش، صورتی، هدیه، مهربان، عصا، دیوار، پارک، خوشحال، گریه، دوست
ما همه نظرات رو میخونیم و پاسخ میدیم