مهمان
قصه پرنده و کفشدوزک


فرم ورود به مربی‌آموز

مربی‌آموز

فرم تکمیل ثبت نام

برای پیوستن به ما فرم زیر را پر کنید
قصه پرنده و کفشدوزک
قصه پرنده و کفشدوزک

اهداف:

  • آشنایی با مفهوم دوستی و اعتماد
  • یادگیری مهربانی با حیوانات و موجودات کوچک
  • تقویت حس کنجکاوی و یادگیری از تجربه‌ها
  • درک خطر قضاوت نادرست درباره‌ی دیگران
  • پرورش حس همدلی و دلسوزی نسبت به دیگران

داستان:
یکی بود یکی نبود. در یک جنگل بزرگ و سرسبز و پردرخت همه حیوانات شاد و خندان در کنار هم زندگی می کردند. پرنده کوچولو هم جیک جیک کنان این ور و آن ور می پرید و دوست داشت تمام اطرافش را بشناسد. خلاصه پرنده کوچک قصه ما به همه قسمت های جنگل سر میزد و دنبال چیزهای جالب و جدید می گشت، چون خیلی کنجکاو بود.
یک روز پرنده کوچولو داشت در جنگل قدم می زد که ناگهان روی یک بوته برگ سبز یک عالمه دانه قرمز دید. با کنجکاوی جلو رفت تا ببیند که این دانه های ریز چیست؟ اول فکر کرد خوردنی است. سرش را جلو برد و یک نوک به آن زد، اما یک دفعه آن دانه قرمز از روی برگ سبز بلند شد و به هوا رفت.
جوجه کوچولو که خیلی ترسیده بود، دوید و پشت شاخه درخت ها پنهان شد. بعد از مدتی که گذشت این طرف و آن طرف را نگاه کرد و یواش یواش از پشت شاخه ها بیرون آمد و دوباره به همان سمت بوته ها نگاه کرد و همان دانه های قرمز را دید که روی برگ ها در حال حرکت هستند.
پرنده کوچولو خیلی تعجب کرده بود و با خودش گفت: آخه اینها چی هستند که می توانند هم راه بروند و هم به آسمان بروند. پرنده کنجکاو دوباره کم کم جلو آمد تا بهتر ببیند. اما دوباره یکی از دانه های قرمز به سمتش حمله ور شد. پرنده کوچولو هم دوباره پا گذاشت به فرار و زیر برگ های درختان خودش را پنهان کرد.
پرنده کوچک صبر کرد تا اوضاع آرام شود و یواشکی اطراف را نگاه کرد، ولی این بار خبری از دانه های قرمز نبود.
روز بعد پرنده کوچک جغد پیر را دید و با او احوالپرسی کرد. جغد پیر گفت: جوجه کوچولو، تو از من سوال داری؟
پرنده کوچولو گفت: جغد پیر از کجا فهمیدی؟ جغد گفت: از قیافه ات فهمیدم، چون خیلی نگران و متعجب هستی!
پرنده کوچک گفت: من دیروز چند تا دانه قرمز دیدم روی برگ های سبز که هم راه می رفتند و هم پرواز می کردند. من از آنها خیلی ترسیدم.
جغد پیر با تعجب گفت: چی! مطمئنی فقط قرمز بود؟
جوجه گفت: بله قرمز بود.
جغد گفت: یعنی خال های سیاه هم رویش نداشت؟
جوجه گفت: نه نه نداشت.
جغد گفت: این دفعه که دیدی بیشتر دقت کن و نشانی هایش را به من بده تا بهتر راهنمایی ات کنم.
صبح روز بعد پرنده کوچولو که از خواب بلند شد، بعد از این که خستگی اش را درکرد، ناگهان دوباره یکی دیگر از آن دانه های قرمز را دید و جلو رفت تا بیشتر نگاهش کند. اما دانه قرمز ترسید و جیغ بلندی کشید و فرار کرد و گفت: وای وای من رو نخور… من رو نخور… پرنده کوچولو که دید دانه قرمز ازش خیلی ترسیده است به دنبالش دوید.
بالاخره هر دوی آنها خسته شدند و گوشه ای نشستند. پرنده کوچولو رو کرد به دانه قرمز و گفت: من نمی خواستم بگیرمت فقط می خواستم نگاهت کنم. راستی اسمت چیه؟
دانه قرمز گفت: من یک کفشدوزک هستم و می دانم که پرنده ها دشمن ما هستند.
پرنده کوچک گفت: من که به تو کاری نداشتم، تو خودت فرار کردی. من می خواستم باهات دوست بشوم.
کفشدوزک خندید و گفت: چه چیزا تو با من دوست بشی؟ تو که می خواستی من را بخوری؟
پرنده کوچولو گفت: نه تو اشتباه می کنی ما می توانیم با هم دوستان خوبی باشیم.
کفشدوزک گفت: نه پرنده ها دشمن ما جانورها و حشرات هستند. پس من باید از تو دوری کنم.
پرنده کوچولو گفت: من به تو قول می دهم که هیچ وقت نخورمت. چون من هم دوستی ندارم می خواهم دوستان خوبی برای هم باشیم. در همین موقع بود که ناگهان یک پرنده دیگر به سمت کفشدوزک حمله ور شد و او را شکار کرد.

نویسنده: گلنوشا صحرانورد

حدیث موضوعی:
قال رسول‌الله (ص): "اَحِبَّ لِلنّاسِ ما تُحِبُّ لِنَفسِكَ." منبع: نهج‌الفصاحه، حدیث ۴۵۲
پیامبر مهربون گفت: هر چی برای خودت خوبی می‌خوای، برای بقیه هم بخواه.

نتیجه‌گیری:
پرنده کوچولو فهمید که نباید از روی ظاهر کسی قضاوت کنه و دوست واقعی کسیه که با مهربونی و قول راست، کنار بقیه بمونه.

فعالیت عملی پیشنهادی:
کودک با مقوای قرمز و سیاه، یک کفشدوزک کاغذی درست کند و کنارش یک پرنده بچسباند تا دوستی‌شان را نشان دهد.

گفت‌وگو و پرسش‌وپاسخ:

  • چرا پرنده کوچولو از دونه‌های قرمز ترسید؟
  • کفشدوزک از چی می‌ترسید؟
  • به نظر تو دوست خوب چه‌جوریه؟
  • اگر تو جای پرنده کوچولو بودی، چی کار می‌کردی؟

نمایش و بازی نقش‌آفرینی:
کودکان در نقش پرنده کوچولو، کفشدوزک و جغد پیر بازی کنند. صحنه‌ای اجرا شود که پرنده کوچولو می‌خواهد دوستی‌اش را ثابت کند و کفشدوزک کم‌کم اعتماد می‌کند.

بازی گروهی تعاملی:
بازی «دوست پیدا کن»؛ بچه‌ها در حلقه می‌چرخند و باید به محض شنیدن نام یکی از حیوانات (مثلاً پرنده، کفشدوزک، خرگوش...) با کسی دست بدهند و بگویند: «می‌خوای دوست من باشی؟»

زبان‌آموزی:
پرنده، کفشدوزک، جنگل، شاخه، بوته، دانه، جغد، دوستی، مهربونی، ترس، قول، خدا

مهربانی و بخشندگیجغدکفشدوزکدوستی و محبتپرندهواحدكار حشراتواحدکار حیواناتقصه صوتیکنجکاوی و جست و جو

برای پخش فایل صوتی، لطفاً ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.

نظرات

ما همه نظرات رو می‌خونیم و پاسخ میدیم

خیلی خوب!
نام خود را وارد کنید.
 
لطفا شماره موبایل خود را بصورت 09XXXXXXXX وارد نمایید.
خیلی خوب!
نظرت رو برامون بنویس.
مطالب مرتبط
مطالب پیشنهادی
مربی آموز مرجع مربیان مهدکودک و پیش دبستانی
حساب کاربری
خانه
برچسب ها
جستجو