یه روز قشنگ، حضرت زینب با دل پر از دلتنگی برگشت به کربلا، همونجایی که برادر مهربونش، امام حسین، با یارانش شهید شده بودن. دلش خیلی گرفته بود، اما محکم بود و با چشمهایی پر از اشک، گفت: «من اومدم تا به همه بگم که چی گذشت و یاد شما رو زنده نگه دارم.» اون روز، باد آرام میوزید، پرندهها ساکت بودن، و زمین کربلا انگار دوباره صدای مهربونی حضرت زینب رو شنید و دلش آروم شد.
- یک برگ برای رنگ آمیزی در ابعاد A5 در قسمت پیوست قابل دانلود می باشد.
ما همه نظرات رو میخونیم و پاسخ میدیم