🎯 اهداف:
- آشنایی با وظیفهی پلیس در کمک به مردم
- یادگیری اهمیت مراقبت از کودک در مکانهای شلوغ
- آشنایی با کارهای درست هنگام گم شدن
- یادگیری کمک گرفتن از پلیس در شرایط خطر
- آشنایی با اهمیت همراه ماندن با پدر و مادر
- تقویت حس آرامش و اعتماد به بزرگترهای مسئول
- یادگیری همراه داشتن شماره تماس خانواده
📖 داستان:
یه روز یه خانواده که بچهی کوچولویی داشتن، با هم رفتن توی خیابون و راه میرفتن. اونا راه میرفتن تا اینکه کمکم به یه جای شلوغ رسیدن. وقتی که به اونجا رسیدن، بابا به پسر کوچولوش که اسمش محمد رسول بود، گفت: پسرم، اینجا شلوغه، باید مواظب خودت باشی تا گم نشی.
محمد رسول یه نگاهی به اطراف انداخت و گفت: باشه باباجون، حواسم هست.
همینطور که اونا داشتن راه میرفتن، محمد رسول به مغازهها نگاه میکرد؛ به اسباببازیفروشیها، به آدمهایی که راه میرفتن، به ماشینها و موتورها. تا اینکه دید کسی دوروبرش نیست. از اون طرف هم بابای محمد رسول یهدفعه متوجه شد که پسرش نیست. اونا شروع کردن به چرخیدن، اینور رو نگاه کردن، اونور رو نگاه کردن، ولی محمد رسول رو پیدا نکردن. رفتن و اون مسیری رو که پیاده اومده بودن، دوباره برگشتن. گفتن شاید محمد رسول رو اونجا پیدا کنن. محمد رسول اونجا هم نبود. اون طفلکی هم گم شده بود و نمیدونست باید چی کار کنه. محمد رسول خیلی ترسیده بود و نمیدونست باید چی کار کنه. رفت و رفت تا رسید به یه میدون. اونجا یه آقا پلیس وایستاده بود و حواسش به اطراف بود که یهدفعه چشمش به محمد رسول افتاد که گریه میکرد.
فوری رفت پیشش و بهش گفت: چی شده، عزیزم؟ چرا گریه میکنی؟ اسمت چیه؟
محمد رسول گفت: مامان و بابامو گم کردم. اسم من محمد رسوله.
آقا پلیس گفت: اشکالی نداره، آقا کوچولو. خونهتون رو بلدی؟ شمارهی مامان و بابا رو داری؟
محمد رسول، همونطور که گریه میکرد، گفت: نه آقا، هیچکدومشون رو بلد نیستم.
آقا پلیس مهربون گفت: باشه، اشکالی نداره. بیا بریم تا من کمکت کنم پدر و مادرت رو پیدا کنیم.
محمد رسول و آقا پلیس با هم رفتن و آقا پلیس به همکاراش خبر داد و از اونا اجازه گرفت تا با محمد رسول بره و مامان و باباش رو پیدا کنه. وقتی توی خیابون داشتن با هم راه میرفتن، یهو آقا پلیس مهربون دید اون طرف خیابون یه آقا و خانوم خیلی نگران دارن دنبال کسی میگردن. فوری صداشون زد. مامان و بابای محمد رسول هم تا اونو دیدن، دویدن و پسرشون رو بغل کردن. اونا خیلی خوشحال شدن که پسرشون رو پیدا کرده بودن.
آقا پلیس گفت: دیگه نگران نباشین. از این به بعد، برای اینکه اگه گم شد زود پیداش کنین، یه شماره تلفن از خودتون توی جیبش بذارین تا اگه اون گم شد، سریع بتونن شما رو پیدا کنن.
مامان و بابای محمد رسول هم از آقا پلیس تشکر کردن و حرفش رو قبول کردن.
📜 حدیث موضوعی:
امام صادق (ع) میفرمایند: «وَمَنْ قَضَى لِأَخِيهِ الْمُؤْمِنِ حَاجَةً...» 📚 منبع: الکافی، جلد ۲
کسی که برای برطرف کردن نیاز دوستش تلاش کند و به او کمک برساند، کار ارزشمندی انجام داده است؛ درست مثل پلیس مهربانی که به محمد رسول کمک کرد تا خانوادهاش را پیدا کند.
🌈 نتیجهگیری :
بچههای گلم، اگر در جای شلوغی مثل بازار یا خیابان هستیم، باید کنار پدر و مادرمان بمانیم و دستشان را بگیریم. اگر گم شدیم، آرامش خودمان را حفظ کنیم و از پلیس کمک بخواهیم. بهتر است شمارهی تماس خانواده را هم یاد بگیریم یا همراه داشته باشیم.
🎨 فعالیت عملی پیشنهادی:
از کودکان بخواهید تصویر یک پلیس مهربان را رنگآمیزی کنند. سپس با کمک مربی، تمرین کنند که اگر در یک مکان شلوغ خانوادهشان را گم کردند، به پلیس یا مسئول قابل اعتماد همان مکان مراجعه کنند و همراه فرد ناشناس از محل دور نشوند.
💬 گفتوگو و پرسشوپاسخ:
- اسم پسر کوچولو چه بود؟
- چرا محمد رسول از خانوادهاش جدا شد؟
- وقتی گم شد، چه کسی به او کمک کرد؟
- اگر در بازار یا پارک گم شویم، باید از چه کسی کمک بگیریم؟
- آیا باید همراه یک فرد ناشناس از محل دور شویم؟
- چرا خوب است شمارهی تماس پدر یا مادر را همراه داشته باشیم؟
🎭 نمایش و بازی نقشآفرینی:
یک کودک نقش محمد رسول، یک کودک نقش پلیس و دو کودک نقش پدر و مادر را بازی کنند. مربی موقعیت گم شدن را به شکل نمایشی اجرا کند و از کودکان بخواهد راه درست کمک گرفتن را تمرین کنند.
🤝 بازی گروهی تعاملی: «اگر گم شدم، چه کنم؟»
مربی موقعیتهایی مثل گم شدن در پارک، بازار یا فروشگاه را مطرح کند. کودکان بگویند چه کاری درست است: ماندن در محل امن و کمک خواستن از پلیس یا مسئول فروشگاه، نه رفتن با افراد ناشناس.
🗣 زبانآموزی: پلیس، خانواده، خیابان، شلوغی، گم شدن، کمک، امنیت، شماره تلفن، پدر، مادر، آرامش، مهربانی
ما همه نظرات رو میخونیم و پاسخ میدیم