مهمان
قصه مهد کودک و دوستان جدید


فرم ورود به مربی‌آموز

مربی‌آموز

فرم تکمیل ثبت نام

برای پیوستن به ما فرم زیر را پر کنید
قصه مهد کودک و دوستان جدید
قصه مهد کودک و دوستان جدید

🎯 اهداف:

  • آشنایی با محیط مهدکودک و فعالیت‌های آن
  • آشنایی با تجربه‌ی اولین روز مهدکودک
  • کمک به کاهش نگرانی کودکان هنگام دوری کوتاه از والدین
  • آشنایی با اهمیت دوستی و بازی گروهی
  • تقویت مهارت برقراری ارتباط با دوستان جدید
  • یادگیری بیان احساساتی مانند دلتنگی و شادی
  • تقویت اعتمادبه‌نفس و استقلال کودک

📖 داستان:

یکی بود، یکی نبود. تینا یه دختر بچه ناز و شیطون و مامانی بود. اون روزها توی خونه کنار مادرش بود و مامانش به کار خونه رسیدگی می‌کرد.

تینا کوچولو بازیگوش بود و بعضی وقتا می‌رفت سراغ وسیله‌های خیاطی مامانش. نخ‌های رنگی‌رنگی خیاطی رو برمی‌داشت و به هم می‌ریخت. بعضی وقتا هم کنار مادرش وقت غذا پختن وایمی‌ستاد و با ملاقه غذاهای مامانو هم می‌زد.

تینا کوچولو خیلی تنها بود. نه خواهری داشت، نه برادری. هیچ‌کسی نداشت که بتونه با اونا صحبت کنه یا بازی کنه.

برای همین، خیلی سریع خسته می‌شد و حوصله‌ش سر می‌رفت. بعدم می‌رفت یه گوشه می‌نشست و به مامانش می‌گفت: مامان، مامان‌جون، می‌شه منو ببری پارک؟

اما مامانش هر روز که نمی‌تونست اونو ببره، وقت نداشت. بعدم تینا ناراحت می‌شد و با سؤال می‌پرسید: مامان، می‌شه من برم با مریم، دختر همسایمون، بازی کنم؟

اما مامانش بهش گفت: مریم می‌ره مهدکودک و دیگه صبح‌ها خونه‌شون نیست تا تو بری باهاش بازی کنی.

تینا کلافه شده بود و حوصله‌ش سر رفته بود. تینا به فکر فرو رفت. بعد از مامانش پرسید: مامان، منم می‌تونم برم مهدکودک؟

مامانش یه نگاه مهربونی به تینا کرد و گفت: بله، چرا که نشه؟ بابا که اومد، من با بابایی صحبت می‌کنم تا ببینم بابایی چی می‌گه.

ظهر که شد، بابای تینا از سر کار اومد. اومدن و سر میز ناهار نشستن تا غذا بخورن. مامان تینا رو کرد به بابای تینا و گفت: تینا دوست داره بره مهدکودک. می‌تونه بره اونجا؟

پدرش خندید و گفت: بله، خیلی عالیه. پس تینا دختر بزرگی شده که می‌خواد بره مهدکودک و پیش مامانش نباشه. کلی آدم‌ها و دوستای جدید اونجا پیدا می‌کنه.

عیبی نداره، فردا با هم به مهدکودک محل می‌ریم تا تینا اونجا رو ببینه.

صبح که شد، تینا با شور و هیجان جان از خواب بیدار شد و آماده شد بره مهدکودک. بعدم دست مامان و بابا رو گرفت و راهی مهدکودک شد.

وقتی به مهدکودک رسیدن، اون رفت داخل حیاط مهدکودک. تینا یه عالمه از بچه‌ها رو دید که با هم کلی بازی می‌کردن و خوشحال بودن. همین‌طور دنبال هم می‌دویدن.

وقتی بابای تینا با مربی مهدکودک صحبت کرد، مربی مهربون مهدکودک جلو اومد. تینا رو بغل کرد و گفت: خوش اومدی به خونه جدیدت، دختر قشنگم.

تینا اول یکمی ترسیده بود. اما بعد یه لبخندی زد و گفت: ممنونم.

مربی مهدکودک از مامان و بابای تینا خواست تا برن و زود برگردن دنبال دخترشون. وقتی مامان و باباش رفتن، تینا خیلی ناراحت شد و فکر کرد خیلی تنها شده.

بعد هم زد زیر گریه. بچه‌ها، حالا تینا چی کار می‌کنه؟ نکنه واقعاً دلش برای مامان و باباش تنگ شده و می‌خواد برگرده خونه؟ آخه مهدکودک که خوبه، می‌تونه کلی دوست پیدا کنه.

تینا گریه‌ش گرفته بود. بعد همه بچه‌های مهدکودک جمع شدن. بهش گفتن: چرا گریه می‌کنی؟

مربی تینا اونو بغل کرد و رو به بچه‌ها گفت: بچه‌های گلم، این تیناجون دوست جدید شماست. روز اولیه که اومده مهد و چون دلش برای مامان و باباش تنگ شده، گریه می‌کنه.

شما بیاین جلو، اسمتونو بهش بگین و باهاش دوست بشین. تینا رو با خودتون ببرین و باهاش بازی کنید تا بدونه چقدر اینجا بهش خوش می‌گذره.

چند لحظه‌ای نگذشت که یه دختر کوچولوی ناز اومد و گفت: سلام تینا، اسم من النازه. بیا بریم با هم لگو بازی کنیم.

تینا اول یکم خجالت کشید، اما الناز دست تینا رو گرفت و با هم رفتن سمت اتاق بازی. خیلی خیلی زود همه با تینا دوست شدن و باهاش سرگرم بازی شدن. تینا گریه‌هاشو فراموش کرد و همین‌طور می‌خندید.

اون خیلی خوشحال بود که کلی دوست جدید پیدا کرده.

📜 حدیث موضوعی: 

امام صادق (ع) می‌فرمایند: «مَنْ تَبَسَّمَ فِي وَجْهِ أَخِيهِ كَانَتْ لَهُ حَسَنَةٌ» 📚 منبع: الکافی، جلد ۲، صفحهٔ ۲۰۶

هر کس به روی دوستش لبخند بزند، برایش یک کار خوب نوشته می‌شود.

🌈 نتیجه‌گیری:

بچه‌های گلم، روز اول مهدکودک ممکن است کمی سخت باشد و دلمان برای مامان و بابا تنگ شود. اما کم‌کم با مربی مهربانمان آشنا می‌شویم و دوست‌های تازه پیدا می‌کنیم. ما هم می‌توانیم با خوش‌رویی و دعوت از بچه‌های تازه‌وارد به بازی، کمک کنیم آن‌ها زودتر احساس شادی و آرامش کنند.

🎨 فعالیت عملی پیشنهادی:

از کودکان بخواهید تصویر تینا و دوست جدیدش الناز را در اتاق بازی نقاشی کنند. سپس هر کودک یک جمله‌ی مهربانانه برای خوشامدگویی به دوست تازه‌وارد بگوید.

💬 گفت‌وگو و پرسش‌وپاسخ:

  1. چرا تینا دوست داشت به مهدکودک برود؟
  2. تینا وقتی مامان و بابایش رفتند، چه احساسی داشت؟
  3. مربی برای آرام کردن تینا چه کرد؟
  4. الناز چطور با تینا دوست شد؟
  5. اگر یک کودک تازه به مهدکودک بیاید، چطور می‌توانیم به او خوشامد بگوییم؟
  6. وقتی دلمان برای مامان و بابا تنگ می‌شود، می‌توانیم با مربی‌مان صحبت کنیم؟

🎭 نمایش و بازی نقش‌آفرینی:

یک کودک نقش تینا، یک کودک نقش مربی و چند کودک نقش دوستان مهد را بازی کنند. مربی از بچه‌ها بخواهد با سلام کردن، معرفی خودشان و دعوت به بازی، به دوست تازه‌وارد خوشامد بگویند.

🤝 بازی گروهی تعاملی: «دوست تازه‌ی ما»

کودکان دایره‌وار بنشینند. هر کودک نام خود را بگوید و یک بازی مورد علاقه‌اش را معرفی کند. سپس از یک کودک دعوت کنند به گروه بپیوندد تا همه تمرین کنند چطور با مهربانی دوست تازه پیدا کنند.

🗣 زبان‌آموزی: تینا، مهدکودک، مربی، دوست، الناز، دلتنگی، شادی، بازی، لگو، مهربانی، خوشامدگویی، همکاری

مدرسهقصه صوتی

برای پخش فایل صوتی، لطفاً ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.

لیست دانلود
نظرات

ما همه نظرات رو می‌خونیم و پاسخ میدیم

خیلی خوب!
نام خود را وارد کنید.
 
لطفا شماره موبایل خود را بصورت 09XXXXXXXX وارد نمایید.
خیلی خوب!
نظرت رو برامون بنویس.
مطالب مرتبط
مطالب پیشنهادی
مربی آموز مرجع مربیان مهدکودک و پیش دبستانی
حساب کاربری
خانه
برچسب ها
جستجو