ديشب شب بدي بود
بسيار بدتر از بد
زيرا كه تب به جانم
يك تير آتشين زد
مي سوخت مثل كوره
تا صبح پيكر من
دستي نبود اما
از لطف بر سر من
تب بود و درد هم بود
مادر نبود اما
تا با محبّت خود
تسكين دهد دلم را
اما نه، يك نفر بود
در آن سياهي شب
وقتي كه او مي آمد
مي رفت از تنم تب
از كوشش پرستار
شب شد چو روز روشن
امروز خوب خوبم
تب رفته از تن من
اهداف:
- آشنایی با شغل پرستاری و ارزش کمک به دیگران
- درک مفهوم مهربونی و مراقبت از بیماران
- تقویت احساس قدردانی نسبت به کسانی که از ما مراقبت میکنن
- پرورش حس آرامش، امید و اعتماد به دیگران در هنگام بیماری
ما همه نظرات رو میخونیم و پاسخ میدیم